مدح و مناجات با حضرت معصومه سلاماللهعلیها
در شهر مرا غیر شما کار و کسی نیست فـریـاد اگـر هم بکـشم دادرسـی نیست یک عـمر از این بام به آن بام پـریـدم حالا که به بام تو رسـیدم نفـسی نیست بانـو! دل دل کـندن از این خـانه ندارم هر گوشۀ دنیا بـپرم جز قـفـسی نیست جان را که به لب آمده بستم به ضریحت جز مرگ در این لحظه برایم هوسی نیست ای کـاش سـرم گـوشـۀ ایـوان تو باشد آن دم که در این سینۀ تنگم نفسی نیست |